تبليغاتX
ع ش ق یعنی علاقه شدید قلبی .........
ع ش ق یعنی علاقه شدید قلبی .........
نظر بده یادت نره
      شکست
  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 (16:44)

سراب

من به خاک افتادم کمر عشق شکست


تو نشستی و تماشا کردی


که چه گونه غرورم پر پر شدو مثل شیشه شکست

پنجره ای به سوی عشق


| نوشته شده توسط امیر
      نظر دکتر شریعتی در باره انسانها
  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 (11:36)

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

 

1.آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد

جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت

جسمی دارند.

 

2.آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند :

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای

چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به

چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

 

3.آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند:

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از

حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که

همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام

قائلیم.

4.آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند:شگفت انگیز ترین

آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان

را دریابیم. اما وقتی که ازبیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم .

باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند.

ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان

قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند . اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و

غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که

چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان

دست هم نباشد.

 

 

دوست من نظر یادت نره .(امیر علی )

| نوشته شده توسط امیر
      زیبا گفت دکتر علی شریعتی
  یکشنبه چهاردهم تیر 1388 (12:29)
اگر مثل گاو گنده باشی ، میدوشنت اگر مثل خر قوی باشی ، بارت می کنند اگر مثل اسب دونده باشی ، سوارت می شوند .... فقط از فهمیدن تو می ترسند !
| نوشته شده توسط امیر
      و عشق ............
  شنبه سیزدهم تیر 1388 (15:53)
 
تصویر
 
و عشق ...
 

هنگامي كه با هم آشنا شديم - و گويي همواره تو را مي شناخته ام – چون نمي توانم به ياد بياورم كه پيش از آشنايي ما جهان چگونه بوده است . مي دانستم در برابر بخش ديگر خودم هستم و اين بخش ديگر هر آنچه را كه نياز دارم به من خواهد آموخت . 

آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند . چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است .

هيچ كس نمي تواند غروب خورشيد را ، آن گونه كه يك روز عصر با هم تماشا كرديم ، مالك شود
هيچ كس نمي تواند مالك بعد از ظهري شود كه در آن ، باران به پنجره ها مي كوبد و يا صاحب لحظه سحر آميز كوبش موج ها بر صخره ها گردد. هيچ كس نمي تواند خود را مالك زيباترين موجود روي زمين بداند ، اما مي توانيم اين لحظه ها را بشناسيم و به آن ها عشق بورزيم . خداوند از راه اين لحظه ها ، خود را بر آدميان مي نماياند .

گاهي برخي از بركات خداوند با شكستن تمامي شيشه ها وارد مي شوند و عشق يكي از همان بركات است

عشق يگانه پل ميان جهان نامرئي و جهان مرئي است .
يگانه زبان موثر براي ترجمه درس هايي است كه كيهان هر روز به آدميان مي آموزد.
| نوشته شده توسط امیر
      عشق و عادت
  سه شنبه نهم تیر 1388 (9:19)

 

عادت , همه چیز را ویران می کند.

وای به روزی که چیزی -حتی عشق- عادتمان شود....

عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان , دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه دلیل عاشق بودن.....

ولی ای دوست !

تو نگاهت را  , عاشقانه نگه دار و کلام ساده ی عاشقانه ات را خالصانه بگو.

و همیشه به یاد داشته باش:

                                شب عشق در کنار عشق بوده است.

             

| نوشته شده توسط امیر
      عزل دلتنگی
  دوشنبه هشتم تیر 1388 (10:31)
www.LEVELS.royablog.ir

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم


با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند


بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است


تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش


تو قاف قرار من و من عین عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم


کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

| نوشته شده توسط امیر
      تفسیر عشق
  دوشنبه هشتم تیر 1388 (9:46)
How Do You Interpret Love?

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟

گروه اينترنتي LEVELS

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

گروه اينترنتي LEVELS

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

گروه اينترنتي LEVELS

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 No! Therefore I
cannot love you
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

گروه اينترنتي LEVELS

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

گروه اينترنتي LEVELS

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

 

| نوشته شده توسط امیر
      تفاوت عشق و دوست داشتن
  دوشنبه هشتم تیر 1388 (9:4)

عشق و دوست داشتن به زبان علی شریعتی

 

عشق یک جوشش کور است

و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه

واز روی بصیرت روشن و زلال.

 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و

هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و

تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

 

 عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،

و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

 

 عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

 

 

عشق جنون است

و جنون چیزی جز خرابی

و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود

و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند

و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

 

 

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را

در دوست می بیند و می یابد.

 

 

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،

بی انتها و مطلق.

 

 

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

 

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

 

 

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

 

 

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

 

 

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

 

 

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،

که دوست را به دوست می برد.

 

 

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

 

 

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد

ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

 

 

در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:

“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و

معشوق نیز منفور میگردد

 

 

دوست داشتن ایمان است و

ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است

از جنس این عالم نیست.”

 

“دکتر علی شریعتی”

| نوشته شده توسط امیر
      حقیقت عشق
  دوشنبه هشتم تیر 1388 (8:52)

فی حقیقه العشق

 

الف) تعطیلات!

خوشمان بیاید یا خوشمان نیاید، دوست داشته باشیم بشنویم یا دوست نداشته باشیم، باور بکنیم یا نکنیم،

حقیقت این است که عشق( دست‌کم در شکل کنونی آن) دال بر رابطه ای سراسر مذکر است.

رابطه ای نامتقارن و نامتوازن میان یک زن و یک مرد.

به گمانم مشخص است که از کدام عشق سخن می‌گویم،

همین عشقی که همه‌مان در اطلاق واژه « عشق » گاه همراه با پسوند و پیشوندهایی بر آن هم‌دل هستیم،

همین عشق معمولی که در «خیالپردازی‌های خوشباشانه» ما (معشوقه‌ها) از کودکی تا کهنسالی

به عنوان غیرمعمول‌ترین حادثه در زندگی در کانون توجه قرار دارد.

«معشوقه بودن» از رنگ‌ها و لباس‌ها و اسباب بازی های دوران کودکی

تا رویاهای صورتی دوران نوجوانی و دغدغه ‌های دوران جوانی، همه چیز ما را تحت الشعاع قرار داده است.

به همه چیزمان حد زده است: نحوه پوششمان، رفتارمان، گفتمارمان

اسم هایی که روی ما میگذارند(دختری می شناختم که نامش کرشمه بود)

و حتی چیزهایی که به آن فکر می‌‌کنیم و یا خیال میکنیم ارزش فکر کردن دارند.

و اما عشق خواه تحت تاثیر توطئه‌ای مذکر سازمان یافته باشد و خواه اینطور نباشد، در زندگی زنان محوریت دارد.

این رابطه آن‌چیزی است که با آمدنش منطق معطل می‌ماند و به‌قولی «عقل به تعطیلات می‌رود» .

آیا جز این است که محوریت عشق در زندگی زنان تعطیلاتی دائمی را برای عقل آنها به ارمغان آورده است

گرچه تصویر هیجان برانگیز از عشق هنوز جذابیت خود را برای مخاطبان داستان ها و فیلم ها حفظ کرده

اما در عالم واقع مخالفت های بسیاری را برانگیخته است.

نسل نو زنان، عمدتاً شامل زنان تحصیل‌کرده و ناراضی از شرایط، از «معشوقی خسته اند»

و نسل نو مردان هم با اعلام «مرگ مجنون» رسماً بیان می‌کنند که

دیگر مثل سابق دل و دماغ قهرمان بازی و خود را به آب و آتش‌زدن ندارند.

هر دو طرف به دنبال معقولیت و رابطه ای کم هزینه تر، پر دوام‌تر و البته با حفظ استقلال فردی بیشتر هستند

 

ب) خسته از معشوقی!

نمایش عشق دو بازیگر دارد: عاشق و معشوق، بطور سنتی، نقش اول متعلق به مرد و نقش دوم متعلق به زن است. عاشق مدام در حال تلاش و جستجو است. تب میکند، مریض میشود، میدود، زمین می‌خورد، برمیخیزد

و با زمین و زمان می‌جنگد، اگر هزاربار رانده شود، چه باک…دست از طلب ندارد

اما معشوق چه؟ معشوق در برج عاجی نشسته است که تلاش و تکاپو در شان او نیست.

او هم‌چون طاووسی است که فقط کافی است گاه و بیگاه تاج خود را بازکند و عاشق را دیوانه تر کند

و مجددا سرش را بلا بگیرد و اعتنایی به عاشق نداشته باشد.

جای معشوق جای امن است درحالیکه عاشق در میانه میدان به جانفشانی مشغول است.

نهایت فعلی که برخی معشوقها ممکن است از خود نشان دهند احتمالاً تحقیر و طعن و بدزبانی و راندن عاشق است.

اما حق این است که با زنان همیشه تعارف شده است،

گاهی به نظرم می رسد در جوامعی همچون جامعه ما انگار زن ها در رودربایستی مقابل این همه تعابیر زیبا گیر کرده اند.

آنان را برصدر اندرونی ها نشانده اند و به مثابه موجودی که

ذاتاً بدون انجام هیچ فعلی نیروی محرکه مردان واقع می شوند از آنها تجلیل شده است…

عاشق فعال و معشوق منفعل است…و آیا انفعال چیزی جز مردگی است؟

حتی سنگدلی و بی‌وفایی و بدزبانی منسوب به معشوق (اگر در واقع چنین چیزی وجود داشته باشد)

آیا چیزی جز پاسخ به پررویی و توقع بی‌جا و عاشق‌پیشگی آزاردهنده برخی مردان است؟…

عاشقان کشتگان معشوقند(به مجاز) معشوقان کشتگان عاشقان هستند(به حقیقت).

معشوقه‌هایی که نقشی در حد یک « جرقه » در زندگی عاشق دارند و دیگر هیچ

 

ج) مرگ مجنون!

چی‌اند این نرم تنان که سخت پوستان را به تسلیم وا می دارند؟

این چه هماوردی است که در مواجهه با او شمشیر تو از کتف ستبرت می افتد و پاهای استوارت به لرزه در می‌آید

و این همه در مقابل نرمی و تازگی که در برابر توست رخ می دهد…

آن همه یال و کوپال و غرش و فریاد همه رنگ می بازد

آن هم در پرتو وجود آن قد سرو و چشم شهلا و نرگس جادو و خم ابرو و لب لعل و خال سیاه و چاه زنخدان

من هم این افسانه ها را شنیده ام اما بر فرض حقیقت داشتن آنها میتوان اینطور تحلیل کرد که

با بیرون آمدن زنان از خانه‌ها ( خلاف میل بسیاری) زن دیگر آنچنان « مهجور » نیست که چنین « مشتاقی هایی » برانگیزد،

ضمن اینکه عقل نیز رشد یافته است و راحت‌تر میتواند نفس وحشی را مهار کند،

مردان ولو از ترس جریمه های حقیقی و حقوقی محتاط تر شده اند.

اینها همه ارمغان های(به قرائت برخی بلایای) مدرنیته هستند و همین باعث شده است که

در جهان واقع مردان نیز عشق را متعلق به گذشته و دوستی یا همان عشق تلطیف شده را مناسب اقتضائات زمان حال بدانند.

«عشق بیشتر سنتی و دوستی بیشتر مدرن است».

در مقام مقایسه عشق و دوستی همچون فلسفه های آلمانی و فلسفه های انگلیسی است.

عشق فرار از عقل است

این مثال آشنا را در نظر بگیرید:

زوجی که هنگام جوانی یا نوجوانی آتش عشقی میانشان افروخته شده است.

عاشق و معشوق جز همدیگر و خواستن هم و رسیدن به هم و غرق شدن در هم و…

هیچ نمی‌خواهند، به پند ناصحان دلسوز نه گوش می‌کنند و نه اهمیت می‌دهند.

آنها در حال تجربه ای زیبا و شور آفرین هستند.

در مقابل زوجی که در دوران پختگی و مستظهر به عقل ازدواج میکنند

چیزهای بسیاری را می‌سنجند و تجربه چیزی سردتر و میانمایه را از سر می‌گذراند.

این تجربه سرد گرچه شاید در ابتدای امر چیز چندان شور آفرین و دلچسبی نباشد

اما همچون پرهیز از خوردن غذاهای چرب و شیرین، برای داشتن یک زندگی معقول و سالم مفید به فایده تر است…

دیدن و خواندن تجربیات رمانتیک و عشق های پر سوز و گداز اگرچه شاید برای انسان مدرن هم جذاب باشد اما

در واقع او از تراکم محبت همچون ثروت و قدرت در یکجا احتراز میکند

و سعی میکند با توزیع و تعدیل عواطف بر معقولیت زندگی‌اش بیفزاید

 

د) عشق سالم :

عشق ویرانگر! کوتاه اشاره کنم که بسیاری فیلسوفان بر آنند که عشق و دوستی دوگونه به کلی متفاوت هستند.

به آن نشان که مردان با دیگر مردان دوست اند و نه با زنان.

در واقع بسیار فلاسفه جنبه‌های جنسی عشق را برهم زننده رابطه دوستی می دانند.

چرا که دوستی با درستکاری و نه با جبر و فشار(چنانکه عشق گاهی اینگونه است) گره‌خورده است.

برخی دیگر هم بر آنند که عشق و دوستی با یکدیگر سازگارند

و حتی دوستی با عشق جنسی هم همخوان است، به شرط آنکه دائر بر یک رابطه صادقانه و متوازن باشد.

اما در یک نگاه بسیار کلی می‌توان عشق را در نظریات فمینیستی

به دو گونه « عشق سالم » و « عشق ناسالم یا ویرانگر » تقسیم کرد.

به نظر همه فمینیست ها (اعم از رادیکال و محافظه‌کار) آنچه از گذشته تاکنون تحت عنوان عشق می شناختیم

در واقع مصداق عشق ناسالم است که ویرانگر، مخرب و نامتقارن است

و منجر به تحقیر و وابستگی یکجانبه و مخرب زن به مرد می‌شود.

و این ها همه در حالی است که این سرکوب در هاله ای از تقدس و زیبایی پوشیده شده است .

در مقابل «عشق سالم» – بنابه نظریات فمینیست ها- عشقی است که در آینده و تحت شرایط برابر روی خواهد داد.

زمانی که زنان و مردان رابطه‌هایی مبتنی بر دوستی و مشارکت با یکدیگر داشته باشند و نه ارتباطاتی بر مبنای اجبار، زور و سلطه.

به باور برخی فمینیست های رادیکال‌تر آن زمان زمانی خواهد بود که

کارکردهای مربوط به تفاوت های بیولوژیکی نیز از میان زنان و مردان رخت بربندد

زمانیکه به یک شخصیت انسانی فارغ از ملاحظات جنسیتی برسیم.

فمینیست ها امیدوار هستند با تصحیح و بازتعریف نگاه فرهنگی به روابط میان زنان و مردان

و زدودن کلیشه های فرهنگی و جنسیتی امکان دوستی های پایداری بین آنها بدون به میان کشیده شدن مسائل جنسی میسر شود.

 

توضیحات

بند ب برداشتی از مقاله «خسته از معشوقی» نوشته خانم محبوبه پاک نیا، در مدرسه.سال دوم.شماره ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵. ص۶۴-۶۵

بند ج برداشتی از مقاله «مرگ مجنون» نوشته آقای مرتضی مردیها. همان.ص۳۴-۳۸

بند د برداشتی از «درباره آینده عشق: روسو و فمینیست های رادیکال» نوشته الیزابت رپاپورت ترجمه آقای آرش نراقی. همان. ص ۱۵-۲۱ و گفتگو با لیندا آلکوف در شماره ۳ نشریه مدرسه در مهر ۱۳۸۵

 

| نوشته شده توسط امیر
      من عاشممممممممم
  یکشنبه هفتم تیر 1388 (9:40)

من عاشقم

 

 

اگر عاشق نیستی پس که هستی؟؟ لااقل عاشق خودت باش…

خیلی زیبا بود. زیباییش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آن قدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آیینه زندگی بود.سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد. احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند.

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.فقط کافی بود لبخند بزند.

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوه ها را هم جابه جا کند.در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود.همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غصه هایم را فراموش می کردم.در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از آن بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیانش باشد.روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.

و این فرشته زمینی تمام وجودم را از عشق لبریز کرد و از آن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم بر لبانم ‹‹ فتبارک الله احسن الخالقین›› جاری می شود. به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم.

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنـــــم با چشم هایش به من سلام می کند.

دوستت دارم ای فرشته زمینی

| نوشته شده توسط امیر
p> Bahar-20

كد پرواز پرندگان

داغ کن - کلوب دات کام